"خوشه چندمی؟" یعنی چی؟

در فلق بود که پرسید سوار...

آسمان مکثی کرد...

و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت:

صبر کن ببینم...خوشه چندمی؟

اول؟دوم ؟یا شایدم سوم؟

خوشه گندم یا جو؟

زوج جوانی؟

بنگاه داری؟

املاکی هستی؟

آخی بیچاره جز فقیر بیچاره ها هستی....

معلمی؟ای بابا تو که نونت تو روغنه...انگار نه انگار تا همین پارسال به خاطر کم بودن حقوقت و نداشتن پول تا چقی به چوقی می شد تحصن میکردین...غلط کردین...شماها جز ثروتمندایین....

آی حماعت....ما فقیر بیچاره ها که به زور تو خوشه سوم گنجوندن باید چیکار کنیم؟

کی به حرفای اون گوش میده؟

کی به حرفای من گوش میده؟

.

.

.

 

   + یکی از چهار خواهر - ٢:٢٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۱ بهمن ،۱۳۸۸

ایران خانوم کجای دنیایی؟؟؟؟

اتل متل توتوله ،ایران خانوم چه جوره /


هم غم داره هم غصه ، نفتشو خوردن دُرُسه /


گازشو بردن هندسون ، آشغال چینی بسون /


اسمشو بذار واردات، گور پدر صادرات /


هاچین و واچین، تولیدو ورچین /

   + یکی از چهار خواهر - ۱:٤٤ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٠ دی ،۱۳۸۸

تعریف شغل ها!!!!


سیاستمدار: کسی است که می تواند به شما بگوید به جهنم بروید منتها به نحوی که شما برای این سفر لحظه شماری کنید.
مشاور: کسی است که ساعت شما را از دستتان باز می کند و بعد به شما می گوید ساعت چند است.
حسابدار: کسی است که قیمت هر چیز را می داند ولی ارزش هیچ چیز را نمی داند.
بانکدار: کسی است هنگامی که هوا آفتابی است چترش را به شما قرض می دهد و درست تا باران شروع می شود آن را می خواهد.
اقتصاددان: کسی است که فردا خواهد فهمید چرا چیزهایی که دیروز پیش بینی کرده بود امروز اتفاق نیفتاد.
روزنامه نگار: کسی است که %50 از وقتش به نگفتن چیزهایی که می داند می گذرد و %50 بقیه وقتش به صحبت کردن در مورد چیزهایی که نمی داند.
ریاضیدان: مرد کوری است که در یک اتاق تاریک بدنبال گربه سیاهی می گردد که آنجا نیست.
هنرمند مدرن: کسی است که رنگ را بر روی بوم می پاشد و با پارچه ای آن را بهم می زند و سپس پارچه را می فروشد.
فیلسوف: کسی است که برای عده ای که خوابند حرف می زند.
روانشناس: کسی است که از شما پول می گیرد تا سوالاتی را بپرسد که همسرتان مجانی از شما می پرسد.
جامعه شناس: کسی است که وقتی ماشین خوشگلی از خیابان رد می شود و همه مردم به آن نگاه می کنند، او به مردم نگاه می کند.
برنامه نویس: کسی است که مشکلی که از وجودش بی خبر بودید را به روشی که نمی فهمید حل می کند.
پ.ن:شما با کدومش موافقین؟هان؟برای خودم جامعه شناسش از همه جالبتر بود....خوب درسته که بیشتر حالت طنز داره این نوشته اما در دل هر طنزی هم یه چیزایی نهفته است!!!!

   + یکی از چهار خواهر - ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ ; شنبه ۳٠ آبان ،۱۳۸۸

برادر جان....

هر وقت دلت گرفت ؛
هر وقت تنها بودی ؛
 هر وقت کسی رو نداشتی که باهاش حرف بزنی ؛
هر وقت به دو تا گوش احتیاج داشتی ... گوشی تلفن رو وردار و به موبایل خودت زنگ بزن و با خودت حرف بزن و این رو بدون که همیشه
...... ،
.

.




 یه برادر مهربون و صبور سپ.اهی هست که با حوصله به حرفات گوش بده...

   + یکی از چهار خواهر - ٦:٥٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٧ مهر ،۱۳۸۸

دنیاوادمها...

پدر داشت روزنامه می خواند. پسر که حوصله اش سر رفته بود پیش پدرش رفت و گفت : پدر بیا بازی کنیم پدر که بی حوصله بود چند تکه از روزنامه که عکس نقشه دنیا بود تکه تکه کرد و به پسرش داد و گفت برو درستش کن . پسر هم رفت و بعد از مدتی عکس را به پدرش داد . پدر دید پسرش نقشه جهان رو کاملاً درست جمع کرده از او پرسید که نقشه جهان رو از کجا یاد گرفتی؟ پسر گفت : من عکس اون آدم پشت صفحه رو درست کردم...وقتی آدمها درست بشن دنیاهم درست میشه.

   + یکی از چهار خواهر - ۳:۱٤ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٧ مهر ،۱۳۸۸

عید....

عید فطر مبارک...

اگه روزه گرفتی این یه ماهو عیدت مبارک و فرمانبری از خدات قبول...

اگه روزه نگرفتی هم عیدت مبارک ....دیگه خودتی و خدات...

در هر صورت چه یکشنبه چه دوشنبه...چه ایران چه عربستان....چه روزه دار چه روزه خوار.... چه مسلمان چه کافر....عیدت مبارک...

   + یکی از چهار خواهر - ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۳٠ شهریور ،۱۳۸۸

گزارشی از اعترافات یکی از متهمان اغتشاشات اخیر....

ضمن عرض سلام به حضور محترم دادگاه...من چون بهم گفتن میمیری اگه مثل بچه آدم حرف بزنی به خاطر همین اعترافاتم رو خطاب به خانواده ام به صورت شعر در آوردم که میدیم به آقای حجا.ریا.ن براتون قرائت کنند....باتشکر فراوان...


*
قرمزته یا آبی **ته؟*


*
شنیدم در زمان خسرو پرویز
***

*
گرفتند آدمی را توی تبریز
***

*
به جرم نقض قانون اساسی
***

*
و بعض گفتمان های سیاسی
***

*
ولی آن مرد دور اندیش، از پیش
***

*
قراری را نهاده با زن خویش
***

*
که از زندان اگر آمد زمانی
***

*
به نام من پیامی یا نشانی
***

*
اگر خودکار آبی بود متنش
***

*
بدان باشد درست و بی غل و غش
***

*
اگر با رنگ قرمز بود خودکار
***

*
بدان باشد تمام از روی اجبار
***

*
تمامش از فشار بازجویی ست
***

*
سراپایش دروغ و یاوه گویی ست
***

*
گذشت و روزی آمد نامه از مرد
***

*
گرفت آن نامه را بانوی پر درد
***

*
گشود و دید با هالو مآبی
***

*
نوشته شوهرش با خط آبی
**:***

*
عزیزم، عشق من ، حالت چطور است؟
***

*
بگو بی بنده احوالت چطور است؟
***

*
اگر از ما بپرسی، خوب بشنو
***

*
ملالی نیست غیر از دوری تو
***

*
من این جا راحتم،  کیفور کیفور
***

*
بساط عیش و عشرت جور وا جور
***

*
در این جا سینما و باشگاه است
***

*
غذا، آجیل، میوه رو به راه است
***

*
کتک با چوب یا شلاق  و باطوم
***

*
تماما شایعاتی هست موهوم
***

*
هر آن کس گوید این جا چوب دار است
***

*
بدان این هم دروغی شاخدار است
***

*
در این جا استرس جایی ندارد
***

*
درفش و داغ معنایی ندارد
***

*
کجا تفتیش های اعتقادی ست؟
***

*
کجا سلول های انفرادی ست؟
***

*
همه این جا رفیق و دوست هستیم
***

*
چو گردو داخل یک پوست هستیم
***

*
در این جا بازجو اصلن نداریم
***

*
شکنجه ، اعتراف، عمرن نداریم
***

*
به جای آن اتاق فکر داریم
***

*
روش های بدیع و بکر داریم
***

*
عزیزم، حال من خوب است این جا
***

*
گذشت عمر، مطلوب است این جا
***

*
کسی را هیچ کاری با کسی نیست
***

*
نشانی از غم و دلواپسی نیست
***

*
همه چیزش تمامن بیست این جا
***

*
فقط خود کارقرمز نیست این جا
***

 

   + یکی از چهار خواهر - ٤:٢۳ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٢ شهریور ،۱۳۸۸

ربنا لاتضع قلوبنا....

 

ماه رمضان شد می و میخانه ور افتاد

عشق و طرب و باده به وقت دگر افتاد

 

به جون تو دیگه نای حرف زدن برام نمونده...دیگه چه برسه نای تایپ کردن...

توی شهر مام هوا جون شما انقده خوبه که اصلا آدم تشنه اش نمیشه که....

خدا به سر شاهده اگه یه راست نرم تو بهشت یقه خدارو می چسبم که آخدا تو این گرما،تو این روزای طولانی،16 ساعت روزه داری واسه تو کار هرکسی نیست...دریاب مارو که فقط واسه خودت و خودمون داریم تلاش میکنیم...

راستی نردبام آسمان رو میبینین...خیلی بچگیای جمشید رو دوست داشتم...میدونین که همین غیاث الدین جمشید کاشانی خودمونه...بالاخره ورد کاشان کاشان ما باید یه جا صداش در بیاد...از دست ندینش...مهم اینه که حداقل با زندگی یکی از دانشمندای هم وطنتون آشنا میشین...کارگردان قوی ای مثل محمدحسین لطیفی هم کارگردانشه...میدونین که..کارگردان وفا،روز سوم و...کارش درسته...مهم اینه که سیما فیلم زد به هدف...دیگه مثل یوسف نیست که همه از خودشون نظر ول بدن که اینجاش اینجوری باید باشه اونجاش اونجوری...زلیخا اینجوری نکرد یوسف اونجوری کرد...الان همه فقط میخان بدونن جمشید چی شد که شد غیاث الدین جمشید کاشانی.....

 

پ.ن:همش این بود که نای تایپ کردن نداشتم...

پ.ن:2افطار ماه رمضون بدون ربنای شجریان مثل نماز بی وضو میمونه....بازم خوبه اذان موذن زاده اردبیلی رو ازمون دریغ نمی کنن...

   + یکی از چهار خواهر - ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٤ شهریور ،۱۳۸۸

با لهجه لری بخونید.....ش.ه.ر.ک.ر.د...

زندگی داره میگذره...

گاهی به سرعت گاهی به آرومی...

گاهی خشن گاهی مهربون...

گاهی خوشایند گاهی ناخوشایند...

گاهی با عزیزان گاهی بدون اونا....

گاهی به مسافرت گاهی توی خونه ی پدری....

مهم اینه که میگذره...

جاتون خالی یه هفته نبودیم و رفته بودیم شهرکرد...فقط واسه آب و هوا...هواش خنک بود اما بد آفتابی داشت...همچین سوزاننده که تا اعماق ته ات می سوخت...ولی در کل جاذبه های طبیعی زیادی اطراف شهرکرد هست که ارزش حداقل یه بار دیدن رو داره...آبشارها و چشمه ها و تالاب های باحال...و مهم تر از همه عشایر کوچ نشین و گوسفنداشون...وقتی دیدمشون یاد کتابهای دبستانمون افتادم...توی یه ده خوش آب و هوا کنار چشمه اش دوتا دختر عشایر دیدم...اسم یکیشون آفرین و اون یکی نسیم بود...کلی تعجب کردم ...اسمای قشنگی بود...آفرین 18 سالش بود...اما دستاش ازبس کار کرده بود مثل یه زن چهل ساله بود...میگفت سه کلاس بیشتر درس نخونده...دلم واسش سوخت...چهره ی جذاب و گیرایی داشت....به قول یکی چهره ی وحشی و دست نخورده....تازه لهجه شونو که نمیفهمیدم..هزارتا کلمه میگفت تا من ده تاشو بفهمم...ولی خیلی خوب بود ....اما دلم واسه مردم اون منطقه میسوزه...واقعا محروم بودن...به قول خودشون اینجا ته خطه...جنس انقده گرون بود که حد نداشت...بیچاره ها فقیر که هستن هیچی جنساشونم گرون....از دست رنجای دولته دیگه...دستشون درد نکنه...یه معلم حقوق نمیدن بیاد به این عشایر بدبخت درس بده وای به حال چیرای دیگه شون...

   + یکی از چهار خواهر - ٤:۳۳ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٧ امرداد ،۱۳۸۸

کاشکی....

اگه این وبلاگ واقعا دفترچه ی خصوصی زندگیم بود و آدمای مختلف غریبه و آشنا اونو نمی خوندن شاید تا حالا بندای زیادی رو آب داده بودم و پرده دری های زیادی کرده بودم....اما حیف که نمیشه...

حیف که نمی شه بگم چه غمای بزرگی تو دلم دارم...

که بگم از چه آدمایی متنفرم...

که بگم زندگیمون مال خودمون نیست...

که بگم عمه هام بیشتر از ماومامانم از بابام سهم می برن...

که بگم بابام بین ما و خواهراش اونارو انتخاب کرده...

که بگم اونام آدمای قدرنشناسی اند و پشت سرش چه ها که نمی کنند و فقط توی روش قربون صدقه اش میرن...

که بگم مارو به خاطر بابامون می پذیرن...

که بگم چقدر دوستشون ندارم....

   + یکی از چهار خواهر - ۱:٤۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٤ امرداد ،۱۳۸۸